شازده کوچولو
شازده وجدان پاک ما آدم هاست که گاهی فراموشش می کنیم
وقتی
این کتاب را میخواندم یاد کتاب دنیای سوفی در ذهنم زنده میشد. زمانی که
سوفی رو به دست گرفتم و دهها صفحه را با دقت خواندم ؛ تازه بعد از گذشت
ساعتها به این نتیجه رسیدم که هیچ از آن را نفهمیدم . کوری نیز سنگین بود.
احساس میکردی حجم سنگینی به ذهنت فشار می آورد. همش میخواهی از چنگالش رها
شوی و دوباره از نو به جدال با آن بپردازی ؛ اما نمیتوانی ؛می ترسی… می
ترسی که دسته ی کورها حرکت کنند و تو تنها بمانی!! نباید گذاشت که بروند
باید دنبالشان کرد… هر
لحظه در این داستان به این نتیجه میرسی که کور شدن تو هم دور از انتظار
نیست؛ یک اپیدمی سفید؛ سعی میکنی چشمهایت راببندی و قدم برداری اما بیشتر
از ۱۰ قدم نمی توانی پیش بروی؛ با این فکر که ممکن است هر لحظه بیناییت را
از دست بدهی چشمهایت را می گشایی ؛ باز دنیا به منوال سابق پابرجاست . زن
دکتر؛ دلیل بینا ماندنش شاید تنها این باشد که از کوری نترسید عشق را بر
کوری ترجیح داد؛ خود را کور فرض کرد لاجرم کور فرض شد!! اما به واقع ما
همه کوریم ؛ دولت مردان همه کورند؛ حکومت کورها بر کورها…!! عادت
کرده ایم که هرطور که یادمان داده اند ببینیم؛ تغییر روش امکان ناپذیر است
…در چارچوب های که نشانمان داده اند می بینیم. سوفی مرا رها نمیکند ؛ آنجا
که به عکس العمل نوزاد اشاره میکند هنگامی که ببیند پدرش دارد بالای میز
پرواز میکند… تنها نگاه … اما همسر مرد غش میکند !! چون این را هرگز ندیده
و به او یاد نداده اند؛ آدمی باید روی ۲ پا راه برود… وای به این چارچوب
های فکری که ذهنها را از درون میخورد. اما
دخترک داستان ؛ دختری که در زیبایی زبان زد است اما تنها با کسانی که
دوستشان داشته باشد همبستر میشود؛ یک روسپی با حق انتخاب و در نیمه های
داستان خود را تسلیم پیرمرد یک چشم میکند! این است ذات آدمی گاهی غیرقابل
پیش بینی. در
کل داستان کثافت از همه جا میبارداما نکته ای که تعجب را بیشتر بر می
انگیزد این است که : چطور کورها هیچ مریض نمیشوند؟!! در بین فضولات زندگی
کردن؛ تا مچ در کثافت فرو رفتن ؛ نبود آب ؛ دستهای آلوده ؛ بوی تعفن ؛
اجساد افراد مرده … همه و همه منبع ایجاد بیماری است اما جالب است که
هیچکس در طول این مدت بیمار نمیشود!!! بخشی که بیشتر انزجار یک زن را برمی انگیزد رفتن ۶ زن به قسمت کورهای چماق دار برای غذا میباشد… میخواهم ساختار شکنی کنم ؛ میخواهم پرده دری کنم ؛ شاید زمانش فرا رسیده باشدکه بخواهم اینگونه سخن بگویم به دور از انگ خوردن پس… اگر
بتوانید در ذهن نهایت تجاوز را تصور کنید شاید در ابتدا چندان خوف برانگیز
نباشد اما هنگامی که یک زن پس از ساعتها در سپیده دم صبح در آغوش دوستانش
عریان می میرد و زن دکتر به راحتی می گوید: مرد! و به توصیف اجزای کبود
بدن او میپردازد مو بر اندامت سیخ میشود؛ در جایگاه یک زن نفرت سراپای
وجودت را فرا میگیرد؛ تا این حد هرگز قابل تصور هیچ انسانی نمیتواند باشد؛
در اینجاست که به معنی واقعی تجاوز به عنف پی میبری ؛ تازه درک میکنی
چراعده ای از مردان صیغه را برمیگزینند؛ وای به واژه انسانیت اگر در مورد
این دسته از افراد به کار رود. حیوانات نیز اصول خاص خود را دارند؛ یاد
فیلم فریاد مورچه ها می افتم آنجایی که زن به همسرش می گوید تنها زمانی
باید این کار را کرد که هدف تولید مثل است؛ مطالب مختلفی به ذهنم هجوم
آورده ؛ یاد سالومه می افتم همان همخانه ی نیچه ؛ همان دختری که نیچه را
روان کاوی کرد ؛ همان فیلسوف در سایه؛ نیچه در مورد سالومه میگفت : سالومه
سرد است!!؛ اما سالومه ارزش دوستی را بیشتر از نیچه درک کرده بود او دوستی
را تابدین حدتنزل نداد برای فرار از آن شرایط از نیچه جدا شد؛ من سالومه
را برتر از نیچه میدانم؛ نیچه حتی نتوانست ارزش دوستی را درک کند. خیلی به حاشیه رفتم ؛ خوانده ها و دیده ها همچنان به ذهنم یورش آورده اند ؛ صفحات کتاب را از میان این یادآوری ها بیرون میکشم. جدال
تنها برای غذا؛ هدف تنها زنده ماندن و سیری است؛ زمانی که به پایان کتاب
نزدیک شده بودم پاسی از شب گذشته بود؛ ۳ ؛ ترس بر وجودم مستولی شده بود؛
از ترس کور شدن حتی جرات از تخت پایین آمدن را نداشتم ؛ نیاز مبرم گاهی
ترس را مغلوب میکند؛ با هر جدلی بود خود را به در ورودی اتاق رساندم ؛هر
صدایی نیشتری بود بر روحم ؛ یادم رفته بود زن دکتر بدین دلیل کور نشد که
از کور شدن نترسید؛ زن دکتر ؛ دختر عینک دودی؛ پیر مرد ؛ دکتر… اسم ها در دنیای کورها کاربرد ندارند در
آخر به قول زن دکتر : فکر نمی کنم ما کور شدیم ؛ فکر میکنم ما کور هستیم ؛
کور اما بینا ؛ کورهایی که می توانند ببینند اما نمی بینند!!! پ.ن : کاش من نیز کور نبودم … سلام به خانم گلم سلام به عشقم که الان اون یه شهر داره درس میخونه و منم یه شهر دیگه! دوریم از هم اما امید داریم.امیدواریم که می تونیم همدیگه رو آخر هفته تو شهر خودمون ببینیم و از کنار هم بودن لذت ببریم. جمعه ۸/۸/۸۸ من و خانم گل رفتیم یه جای متفاوت که خیلی بهمون خوش گذشت.نمیگم جاتون خالی!چون اونجا فقط به دلیل اینکه آدمایی که اونجا اومده بودن کم بودن و به اون صورت هم شلوغ نبود بیشتر بهمون خوش گذشت... راستش من و خانم گل از خیلی وقت پیشا برای این روز برنامه ریزی کرده بودیم.با هم قرار گذاشته بودیم بریم "کاخ سعد آباد" و "قبرستان ظهیر الدوله" تا ظهر با هم بودیم خیلی بهمون خوش گذشت. خانم گل جدیدا به انحاء گوناگون و طرق مختلف به من فشار میاره که بنویسم.ةخه چند وقتیه که به "ننوشتن"عادت کردم.این خوب نیست.همین جا باید از این اصرارای خانم گلم تشکر کنم که انقدر به فکر منه. خانم گل خیلی دوستت دارم... خیلی ماهی... تازه رفته برای من کار گیر آورده.کاری رو هم که برای من گیر آورده مرتبط با نوشتن هستش.اما نوشتنی که مطالعه و فکر همراهش باشه. راستش یه پژوهشکده هستش که قراره براون کارای تحقیقاتی انجام بدم.اولین موضوعی که انتخاب کردم و همین الان کاراش تموم شد و برای اون پژوهشکده ایمیل کردم در رابطه با موضع "آزادی عقیده"بود که بعد از اتمام کار می بینم چه تاثیری رو من گذاشته.تا الان چقدر اشتباه کردم. این کاری که خانم گل برام گیر آورده نکات فنی مقاله نویسی رو به آدم یاد میده و در راستای سیر مطالعاتی آدم خیلی مثمر ثمر خواهد بود.تازه کاری هستش که با هر پولی که میگیری یه چیزای جدید هم همراه باهاش یاد میگیری که خیلی خوبه. حالا دیگه با اصرارها و پافشاری های خانم گل و تلاش های مجدانه ی ایشون موتور نوشتن من که از زمانیکه خدمت سربازی رفته بودم قفل کرده بود و آب و روغن قاطی کرده بود وبه روغن سوزی افتاده بود داره راه میفته. که واقعا از این اتفاق خوشحالم و فراد میزنم خانم گل دستتو می بوسم که اینقدر ماهی قربون همه ی مهربونیات فدات هیچ چی سر جای خودش دیگه نیست هیچ چیز دیگه آروم نیست اس ام اس دیگه نداریم زیر پوست این شهر یه خبریه که من ازش هیچ خبری ندارم میگفتن ساعت ۹ امشب برقا میره اما تا الان هیچ خبری نیست جمعه رفتم انقلاب شلوغ بود پر بود از مامور انتظامی ما که همچنان شاخامون روی سرمون سر جای خودش هست من که نمیدونم چه خبره شما میدونید؟ سلام عزيزكم قد همه ي دنيا دلم برات تنگ شده اين سربازي تو هم داره به من سخت ميگذره دلم ميخواست ميتونستي آخر هفته بياي بريم كوه بريم يه ذره با هم راه بريم واقعا براي هم قدم شدن باهات تنگ شده ۴ماهه كه سربازي وهنوز هم ادامه داره ولي با اين همه من هنوز صبر دارم و صبر ميكنم همين كه هر روز زنگ ميزني برام دنياها ارزش داره دل گرمي بهم ميده اگه اين زنگم نزني كه ديوونه ميشم باهمه ي وجودم بهت ميگم كه دوست دارم گلم مراقب خودت باش راستي شب آرزوها برات دعا كردم اما پارسال اين شب چيز ديگه اي بود واقعا شيريني خاصي داشت واقعا دوستدارم عزيزم برای شب آرزو ها براتون این نثر از ویکتور هوگو رو میذارم این مطلبو پارسال گذاشته بودم اما برای یاد اون زمان بازم میذارم : اول از همه برايت آرزومندم که عاشق شوی، و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اينگونه نيست، تنهائيت کوتاه باشد، و پس از تنهائيت، نفرت از کسی نيابي آرزومندم که اينگونه پيش نيايد، اما اگر پيش آمد، بدانی چگونه به دور از نااميدی زندگی کنی. برايت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپايدار، برخی نادوست، و برخی دوستدار که دستکم يکی در ميانشان بیترديد مورد اعتمادت باشد. و چون زندگی بدين گونه است، برايت آرزومندم که دشمن نيز داشته باشی، نه کم و نه زياد، درست به اندازه، تا گاهی باورهايت را مورد پرسش قرار دهد، که دستکم يکی از آنها اعتراضش به حق باشد، تا که زياده به خودت غرّه نشوی. و نيز آرزومندم مفيدِ فايده باشی نه خيلی غيرضروری، تا در لحظات سخت وقتی ديگر چيزی باقی نمانده است همين مفيد بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد. همچنين، برايت آرزومندم صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند چون اين کاربلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير میکنند و با کاربردِ درست صبوریات برای ديگران نمونه شوی. و اميدوام اگر جوان هستی خيلی به تعجيل، رسيده نشوی و اگر رسيدهای، به جواننمائی اصرار نورزی و اگر پيری، تسليم نااميدی نشوی چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاريم در ما جريان يابند. اميدوارم سگی را نوازش کنی به پرندهای دانه بدهی، و به آوازيک سَهره گوش کنی وقتی که آوای سحرگاهيش را سر می دهد. چرا که به اين طريق احساس زيبائی خواهی يافت، به رايگان. اميدوارم که دانهای هم بر خاک بفشانی و با روئيدنش همراه شوی تا دريابی چقدر زندگی در يک درخت وجود دارد. بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی زيرا در عمل به آن نيازمندی و برای اينکه سالی يک بار پولت را جلو رويت بگذاری و بگوئی: «اين مالِ من است» فقط برای اينکه روشن کنی کدامتان اربابِ ديگری است! و در پايان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته باشيد، يا پسفردا شادمان باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بياغازيد. اگر همهی اينها که گفتم فراهم شد ديگر چيزی ندارم برايت آرزو كنم..///// دیشب یه فیلم دیدم یه فیلم نسبتا جالب اسمش بود دلشکسته روابط یه پسر روحانی با یه دختر ژیگول بابا ایول بابا کارگردان اما این کارگردان آخر فیلم گند زد خیلی شعاری شد وای وای
دیشب با بچه ها همچنین رفتیم گردش رفتیم این ستاد متادا ببینیم چی میگن اصلا حرفی برای گفتن دارن یا نه ؟ اما هیچی دستگیرم نشد ولی ستاد های میر حسین خیلی شلوغ و پر شور بود تازه فهمیدم جوونم... به به ایول میرحسین
به قول لیدو این کارای عقب افتاده دهنمو سرویس کرده اما به واقع این روزا به هیچ کارم نمیرسم خیلی دپرس شدم دستو دلم به کار نمیره این بیرون رفتنام مسکن های کوتاه مدته هرکی تو شرایط منه درک میکنه اما اونکه باید بفهمه نمیفهمه خيلي دوست دارم دوستان لطف كنن كشف كنن اين متن از كيست ؟ هر كي اين كارو كنه يه جايزه ازمن ميگيره!!!
دوست داشتنی من خیلی دوستت دارم… برای تو همه چیز را از دست دادم، قلبم پر از تکه های خالی و شکسته شد و این گلایه از تونیست… تو هم در این راه کم سختی نکشیدی… تو بارها برایم از خود گذشتی و دست کشیدی و تو هم دلت بارها از کارهای ناخواسته ام شکست… تو این راهی که هنوز در حال عبوریم هر دوی ما مقصریم… ولی شروع کننده ی حرکت، تو بودی که من را هم با خودت کشاندی… هیچ وقت دوست ندارم هیچ چیز و هیچ کس به خصوص تو از من رنجور شود ولی حیف که بازنده بودم و همیشه رنجوندمت… همیشه به یادتم وهمیشه با یادت چشم هایم بارونین…. تا قیامت،خویش را بخاطر بلا هایی که سرت آمده، نمی بخشم…. نمی دانم که چه طور لطف های بی پایانت را جبران کنم ولی این را می دانم که این کار از دست من ساخته نیست… ای همیشه جاودانه در میان لحظه هایم غصه معنایی نداره تا تو می خندی برایم پیش تو از یاد بردم روزهای سختیم را عشق مدیون تو هستم لحظه ی خوشبختیم را قصد دل کندن ندارم از تو ای دل کنده از خود از تو ای برده دلم رو تا شب خوب تولد تا ابد با منی و تو را با شبهای بارونی و پر از درد از یاد نخواهم برد… تا ابد در حسرت تو و عشقت میمانم و برایت هر شب می گریم… با کارها و حرفای دل نشینت، امید و عشق را برایم معنایی دوباره بخشیدی ولی دیری نپایید که فانوس امیدم خاموش شد و فقط عشق در دلم زنده ماند… ولی نازنینم تو هیچ گاه عشق مرا ندیدی و مقصر من بودم…. همیشه با یادت به راهم، بی کس ادامه میدهم و ترس از این دارم که در نیمه ی راه بی تو دق کنم… یاد تو ست که زندگی را برایم زنده کرد… فقط تو را از اعماق وجود دوست خواهم داشت… باید با یادش باشم و زندگی کنم و چون بدون اون نمی تونم و واقعا" دنیای عاشقی چقدر قشنگه…. سوختن واسه کسی که دوسش داری البته تا وقتی که دیگه نتونی با هاش باشی یا فکر کنی که دیگه نمی تونی باهاش باشی ولی اگه باهاش باشی و باهات باشه ( نه از نظر فاصله مادی بلکه معنوی، جوری که حرفای همدیگرو درک کنیم و همدیگر رو حس کنیم بدون کلامی یعنی در کل دو طرف عاشق هم باشن اونم با باور همدیگه) اصلا" نمی سوزی…. دیگه حرفی ندارم آخه دلم بدجور شکسته و خیلی ناراحتم... می خوام یه ذره تو خودم بریزم و فکر کنم.... ديروز يه نفر كتاب تفكر انتقادي رو به من معرفي كرد ميگفت كتاب خيلي خوبيه و ميتونه به من خيلي كمك كنه ميگفت قدرت استدلال رو افزايش ميده حالا كه هنوز نرفتم سراغ اين كتاب اما اميدوارم بتونه كمكم كنه كلا ديروز بحث خوبي شد، مطالبي كه مدتها بود دنبالش ميگشتم رو از ديد يكي ديگه هم ديدم كسي كه به اين مسائل برخورده و اينا رو حل كرده وقتي گفتم واژه كم ميارم ، گفت : اين ضعف وقتي مشخص ميشه كه بحث ميكني و اين ضعف به خاطر نداشتن مفهومه درسته من مفهوم كم دارم امروز ميرم سراغ اين كتاب این روزها اتفاقات خاصی رقم میخورد که کم و بیش از میدان اراده من خارج است من دیگر آن معصوم ۲سال پیش نیستم من تغییر کردم من دارم پوست می اندازم باید همینطور شد به این روند گردن نهاده ام خود خواسته ام برای... درست یا غلط خود خواسته ام


![]()

ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |

